تبليغاتX
دل نگاری های یک روستا زاده دل نگاری های یک روستا زاده
خمار.....
 

                     اساتید ریاضی خیلی جدی اند از بدو ورد به کلاس پیوسته کارشان درس دادن است و روی برد نوشتن تا خاتمه کلاس و نه صحبتی غیر از درس،یعنی خیلی کم پیش می آید از موضوعی غیر از درس حرف بزنند.گاهی وقت ها هم که صحبتی می کنند،صحبت هاشان جالب است و جای تامل دارد،مثل استاد احمدی، استاد آنالیزمان حرف های قشنگی می زند،مثلا جلسه پیش که می خواست از سر بزیری و آرامی دانشجویان ریاضی بگوید،گفت:" دانشجویان ریاضی *خمار* اند!"،خمار برای من لغت عجبیی بود!البته خود استاد اضافه کرد که کلمه ای از این بهتر پیدا نکرده.من هم که هرچه فکر کردم معادلی نیافتم.

معنی خمار را که در دهخدا جست وجو می کردم این بود:

رنجي که پس از رفتن کيف شراب و جز آن حاصل شود.بقيه مستي در سر. (ناظم الاطباء). حالتي از سنگيني سر و سردرد و کاهلی که در اعضاء حادث شود شرابخوار راپيش از هضم تمام شراب .

(ص ) مي زده . (ناظم الاطباء). شراب زده . مخمور که در چشم و سر بر اثر شراب آثاري مي ماند.

هرگاه که حرارت غريزي و قوت هاضمه ضعيف باشد و طعام و شراب را اندر معده هضمي نيک نباشد و فضله ناگوارنده شراب اندر معده بماند آن فضله شراب را خمار گويند. (ذخيره خوارزمشاهي ).

شاید این خماری ما که استاد فرمودند،یک طرف علاقه است به ریاضی و طرف دیگر ناحلی و نا هضمی و صعب بودن بعضی از مسایل ریاضی که آثارش بد طوری ما را به خماری می گذارد!.

 

 

           ای دل بکوی عشق گذاری نمیکنی

                                                       اسباب جمع داری و کاری نمیکنی

            چوگان حکم در کف و گویی نمیزنی

                                                       باز ظفر بدست و شکاری نمیکنی

             این خون که موج میزند اندر جگر ترا

                                                        درکار رنگ و بوی نگاری نمیکنی

             مشکین از آن نشد دم خلقت که چون صبا

                                                        بر خاک کوی دوست گذاری نمیکنی

             ترسم کزین چمن نبوی آستین گل

                                                         کز گلشنش تحمل خاری نمیکینی

             در آستین جان تو صد نافه مدرج است

                                                           و ان رافدای طره یاری نمیکنی

             ساغر لطیف و دلکش و می افکنی بخاک

                                                          و اندیشه از بلای خماری نمیکنی

                حافظ برو که بندگی پادشاه وقت

                                                            گر جمله میکنند تو باری نمیکنی

 

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 13:2  توسط سجاد  | 

دلم برای حرف زدنمان تنگ شده....!
 

                     بندر، کنار خیابان که رفته بودم کفش واکس بزنم، برحسب علاقه مردم شناسانه ام که باهمه از راننده تاکسی بگیر تا مغازه دار هم صحبت می شوم با کفاش سر صحبت را باز کردم وقتی پرسیدم اهل کجایی؟گفت: بلوچستان

پرسیدم بلوچستان ایران یا پاکستان؟:

گفت: میرجاوه ی ایران و دوسالی میشه که آمده ام بندر.

بعد که دو جمله ای با او بلوچی حرف زدم،حسابی خنده زد.اول خیال کردم به نا بلدی ام توی بلوچی حرف زدن خنده می زند بعد که پرسیدم گفت:

خوشحال شدم وخنده زدم. دلم برای حرف زدنمان خیلی  تنگ شده بود.

 این را که گفت یاد این حرف پیرمرد های هم ولایتی افتادم که می گویند:

اِی شهرِت برَ اِی لفظت نَرَ(ازشهرت برو ولی از زبان و گویشت نه)

  بعدترش که گفتم زاهدان درس می خوانم خوشحال تر شد و حالا نوبت او بود که سوال بارانم کند.

وقت خداحافظی بلند شد و دستم را محکم فشرد مثل اینکه سال ها مرا می شناخت،حالا من نمی دانستم خوشحال شوم یا ناراحت، خوشحال از اینکه او را شاد کرده ام وناراحت از اینکه غم غربتش را تازه کرده ام.

2 نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 11:20  توسط سجاد  | 

..........
               من باتومی گویم           این حرف آخر را

                 خوبش تو ازبرکن            فریاد باور را

                از بی زبانی ها              کرده رسوب این دل

                  یک هم زبان جویم        یک یار و یاور را

2 نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 18:58  توسط سجاد  | 

جلال آل احمد وسیمین دانشور دو زوج ادبی تاریخ معاصر ایران، جلال آل احمد که خیلی زود آفتاب جانش غروب کرد ویا به قولی گلچین شد.ولی شکر خدا سیمین دانشور بانوی داستان نویسی ایران هنوز سایه مادرانه اش بر سر ادبیات ایران است که خدا حفظش کند.

نوشته زیر نامه ای است از خانم دانشور به همسرش جلال آل احمد خواندنش خالی از لطف نیست.

مقاله داستایوسکی

نامه سیمین دانشور به جلال آل‌احمد

19 مارچ 1953 / 28 اسفند 1331

 

   عزیزم، الان ظهر پنج‌شنبه است. نه، ظهر درست نیست. ساعت یازده‌ونیم است. مقصودم این است که تازه از مدرسه و خرید و سروکله زدن با استگنر برگشته‌ام. مقاله‌ام را راجع به داستایوسکی اصلاَ نپسندید، البته من هم آش دهن‌سوزی ننوشته بودم و می‌دانی چه؟ اگر بخواهم نمرة معقولی از درسش بگیرم باید آن را از نو بنویسم. این تعطیلی با این کارهای  روی سرم ریخته و مقالة آقا.

 

   اما جریان امروز. صبح صبحانه خوردم و خرید رفتم. جوهر و شامپو و کارت پستی و پاکت برای فرستادن بروشورهای تو خریدم. نُه رفتم مدرسه تا ده‌ونیم انگل استگل بودم و چانه می‌زدم. می‌گفت این مقاله اصلاَ علمی نیست و احساساتی است. خلاصه، در صورتی که من یک بحث تطبیقی کرده بودم و حالات روحی داستایوسکی  و راسکولنیکف را با شکسپیر و هاملت مقایسه کرده بودم. خلاصه آب پاکی روی دستم ریخت. من هم با لب و لوچة آویخته به خانه آمدم و نشستم سر کاغذ عزیز تو. الان یازده وچهل وپنج دقیقه است. عزیزم، این‌طور که می‌گویند امشب ساعت دوازده عید می‌شود. قربانت می‌روم. یاد عیدهای گذشته بخیر که با هم بودیم. یاد آن شب عید بخیر که در خانة امیریه سفرة عید چیدیم و شمع‌ها را روشن کردیم و نوذری آمد. یاد آن سفر رشت که عید را در کنار هم گذراندیم بخیر. چقدر عید امسال برای من سوت و کور است. بنانی و غیره اصرار داشتند که ما عیدی بگیریم، من زیر بارشان نرفتم. وقتی تو نباشی در کنار من، چه عیدی دارم که با دیگران بگذرانم؟ ممکن است امشب بروم سینما، زیرا فیلم معروفی از کوکتو می‌دهند. ضمناَ کشفی هم کردم. این جوهر اسکریپ اصلاَ بد است، یعنی چرب است. این قلم به این خوبی که مثل ماه می‌نوشت با جوهر تازه که بی‌خودی اسکریپ خریده‌ام چرب شده و نمی‌نویسد. اما بپردازم به جواب کاغذت و ضمناَ به قول تو مرگ بر جوهر اسکریپ.

 

   اولاَ نقشة خانه رسید. خیلی نقشة عالی و خوب و جامعی بود و مخصوصاَ نماها با آن سنگ‌های سبز و آجرهای قرمز. خدا کند در آن به سلامتی و خوشی به سر ببریم و یک بالین باشیم، ولی عزیزم، خرج لوکس در آن زیاد نکن  آن هم با قرض. تو که می‌دانی بی لوکس هم می‌شود خوش بود و خوش گذرانید. پس یادت باشد ( نگو باز کاغذش رسید با نصایح عادی) که ما مقروض هم هستیم. هنوز زنجانی و صلصالی و هزار کوفت و زهرماری دیگر از ما طلب‌کارند و عید نوروز باید طلب محدث را بدهیم، پس چرا بی‌خودی قرض بکنیم و خرج لوکس بکنیم. عزیزم، پس بهتر این است و بدان و آگاه باش که به سادگی برگزارش بکنیم. این هم عزیزم ، فارسی‌ای که اصلش عربی بوده است. خود عربی را که بلد نیستم، بگذار فارسی‌اش را بنویسم . می‌دانی همین استنگر با همة اهن ‌و تلوپش و با توپ پرش و با ایرادهای بنی‌اسرائیلی‌اش، سبک مرا در انگلیسی نوشتن می‌پسندد و این از عجائب روزگار است. می‌گوید این سبک، ساده است و صمیمی و خیلی طبیعی است. کم‌کم دارم از استنگر ناامید می‌شوم زیرا سبک من آن‌قدر بندتنبانی است که نگو. این که پدرت پانصد تومان داده‌اند، یک دنیا خوشحال شدم. خودش چیزی است و پول یک قسط بنایی است. خدا عمرش بدهد. از قول من هم تشکرآلات بکن.

 

   اما بحثی را که پیش کشیده بودی راجع به تقوا و غیره، موافقم و من شاید در کاغذهای اولم همین بحث را کرده بودم و به همین نتیجه هم رسیده بودم. اگر من به تو وفادار مانده‌ام  و سرم هم برود وفادار خواهم ماند، به واسطة فرار از ابتذال است. این کاملاَ راست است و در من علاوه بر فرار یک عامل دیگر هم هست و آن ترس از وجدان  گناه‌کار که نمی‌خواهم زندگی‌ام از چنین وجدانی مسموم بشود. من که قبلاَ گفته‌ام اگر گناهی بکنم قبل از همه خودم و وجدانم مرا مورد عذاب و بازخواست قرار می‌دهند و خلاصه ضعیفم برای گناه کردن. ولی شاید من هم به آن‌چه خواسته‌ام رسیده‌ام که دیگر احتیاجی به چشم و دل دواندن عقب این و آن در خود نمی‌بینم. شاید که نه، حتماَ . یادت است من از وقتی زن تو شدم اصلاَ هرگز موردی پیش نیامد که تو از این لحاظ مرا دم چک بگیری؟ و من یاد ندارم از این لحاظ میان ما کدورتی ایجاد شده باشد. فقط یکی دو مورد، من در حق تو ظن بی‌جهت برده بودم که آن هم به واسطة نشناختن تو بود. عزیزم، تو پسر خوشگل من بودی و من فکر می‌کردم همة زن‌ها تا ببینندت عاشقت می‌شوند، این بود که اول‌ها دست و دلم می‌لرزید.

 

   اما با این کاغذت نمونة داستان در بازار وکیل هم رسید. تکه‌های خوبی داشت، ولی اگر این را به استگنر می‌دادم رد می‌کرد. کمپوزیسیون نداشت، دو تا داستان درهم بافته شده بود. بیهوده و بعضی جاها غالباَ به جای دختربچه، بازار از چشم خود نویسنده دیده می‌شد که خوش‌بختانه تو قسمت عمدة آن را زده‌ای و خودت درست کرده‌ای. اصلاَ این داستان و همة داستان‌های من از نظر سبک ضعیف است و از نظر ایده قوی. به کار بردن ترکیبات رمانتیک ضمن رئالیست‌ترین مضامین، قاطی کردن نظر نویسنده با قهرمان داستان و شلوغ بودن صحنه‌ها هم در بازار وکیل وهم در مرداب سطح داستان را پائین آورده است. قلم ناشی است و سبک یک‌دست نیست و این همه صفت وقیدی که من استعمال می‌کنم. و به جای نشان دادن صحنه یا ایده ضمن عمل، به وصف اکتفا می‌کنم. عزیزم، هیچ کدام را نپسندیدم . چه می‌شود کرد؟ روی هم رفته من نویسندة نائیفی( Naif) هستم. این‌طور که استگنر می‌گوید، یا باید مثل دوربین عکاسی عکسبرداری  کرد و بی‌طرف و خشک جریان قضایا را نشان داد، یا از نظر شخص اول و یا از نظر شخص سوم. و من در همة داستان‌هایم نظرها را قاطی کرده‌ام و این است که سبکم ضعیف شده و شاید یکی از اسرار نویسندگی تو و چوبک و البته هدایت، همین از یک نظر خاص نوشتن باشد. و قربان نظر خاص تو می‌روم که مرا انتخاب کرده است. ببین چقدر چرند می‌نویسم. اگر قلمم را کنترل نکنم و بخواهم حالات روحی‌ام را بنویسم، این‌طور از آب درمی‌آید. اصلاَ چرا این بحث را کردم؟ آیا درس‌های پروفسور سرفه‌کن و استگنر را به تو عزیزم پس دادم؟ کاملاَ ممکن است. ولی قصدم پزدادن نبود.

 

   اما راجع به دوا، هزار بار خجالت دارم که این همه از تو پول گمرک گرفته‌اند و به دوندگی وادارت کرده‌اند. این‌جا از من گمرکی نگرفتند زیرا من به عنوان نمونه فرستادم. همیشه کارشان وارونه است. هی ما دم از وطن‌پرستی می‌زنیم. راستی از آن قرص قرمز کوچک اول روزی یکی و بعد روزی دو تا بخور و اگر خوب بود بنویس تا برایت بیاورم. در ایران نیست. من که بودم همه جور ویتامین را امتحان کرده بودم و این یکی نبود. به هر جهت، اسم آن دو تا  قرص آهن است و اسم قرص ریزOne a Day Vitamine است و همین سومی برای من مفید واقع شد و کم‌خونی‌ام را علاج کرد.

 

   اما نقشة من در تعطیلی که از فردا شروع می‌‌شود: از دکتر وقت خواسته‌ام که با آزمایش‌های تو عزیز بروم و با او مشورت بکنم و اگر تصویب کرد گلولة سینه‌ام را درمی‌آورم. به نظرم یکی دو روز در رست‌هاوس(‌‌‌‌‌Rest House) بخوابم زیرا دهکده تقریباَ تعطیل است و بچه‌ها رفته‌اند و کسی نیست که برایم غذا تهیه کند. و اما چهار روز هم به یوسه‌می‌تی خواهم رفت با دستة شاگردهای خارجی که برنامة مفصلی بسته‌اند و هرچه دکتر گفت برایت می‌نویسم. دلت شور نزند و خیالت راحت باشد. اول راستش این خبر مثل آواری روی سرم فرو ریخت و خیلی غصه خوردم و یک حالت بی‌کسی و غربت عجیبی حس کردم، ولی حالا بهترم و بر خودم مسلط شده‌ام....

 

   عیدت مبارک باشد. قربان تو- سیمین سیاهت.

 

 

 

کتاب اول     نامه‌های دانشور به آل‌احمد در سفر آمریکای دانشور( 1332- 1331 (

 

تدوین و تنظیم: مسعود جعفری

 

چاپ اول: زمستان 1383

 

تهران، انتشارات نیلوفر

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 10:1  توسط سجاد  | 

.......
درآومدوگفت :اشتباه می کنید!.

گفتیم:چی؟ما،ما و اشتباه. محاله. درستش همینه و اینی که اشتباه می کنه شماییدونه ما.

تا بعدها که فهمیدیم بله اشتباه می کنیم وباز به روی خودمون نیاوردیم.

بعدتر هم اشتباهمون رو با آدم بودن و جایزالخطابودن توجیه کردیم.

آخر سرهم گفت:درسته ولی امیدوارم دایم الخطا نباشید.

2 نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 16:56  توسط سجاد  | 

تابستان امسال خودم بودم و کلاس های تابستانی روستا نه جایی رفتم ونه کاری کردم،مربی بودم،مربی زبان انگلیسی.تجربه یک ماه و نیمه ی خوبی بود.روابطم هم بیشتر شد با آدم های تاز ه ای آشنا شدم هرچند که هم ولایتی بودند اما اولین بار بود که می دیدمشان.
2 نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 10:28  توسط سجاد  | 

 داستان کوتاه                                                

                       

                                                          صندوقچه

                                                      زنگ آخر شیفتِ عصر زنگ بدی بود٬همیشه دیر می گذشت.با این که معلم درس وحضورغیابش تمام شده بود بازهم زنگ نمی خورد.خود معلم هم پشت میز می نشست وچیز می نوشت ومارا وادار می کرد به مشق نوشتن اما مگرآن دقایق آخر دلت به درس می رفت به ناچار دفتر مشق رابه ساختگی جلوام باز می کردم واول نیمکت می نشستم حاضر یراق به انتظار زنگ٬ برای فرار از کلاس وشروع می کردم به شمردن یک٬دو٬...  همیشه نرسیده به پنجاه زنگ می خورد وبه محض خوردن کلاه پوشیده وکیف به دست پشت سر معلم زوتر از همه می زدم بیرون وتا خانه مادر بزرگ که تنها یک اتاق ساده وسایبانی روی درگاهش بود می دویدم خوبیش این بود که کلاه بود وسرما گوشهارا اذیت نمی کرد هرچند که دماغم از سوزسرما قرمز و بی حس می شد. امان از وقتی که کلاه نداشتی سوزی می زد به گوشها که نگو!.خانه ی مادر بزرگ که می رسیدم مثل همیشه بساط چایی اش آماده بود وچه لذتی داشت چایی در آن سرما!.تا می رسیدم با اینکه ظهر هم مرا دید بود باز می کشید به آغوش ومی بوسید درست همانطور که برادر دانشجویم را در وقت برگشت می بوسید.دست وآغوشش حسابی گرم بود وبوی خوبی می داد بویی که مخصوصش خودش بود وفقط مادر بزرگم بود که این بوی خوش را می داد.چایی اش توی قوری بود از استکا ن های دسته دار کوچکش به من چایی می داد با نعلبکی بزرگی که خیلی هم سبک بود و وقتی بر می داشتی فکر نمی کردی چیزی توی دست داری.چایی ام را هم اگر با بیشتر از دو قند می خوردم چیزی نمی گفت اما من هرچه می کردم مثل خودش با دوقند بخورم وقند توی دهنم قرچ قرچ صدا ندهد نمی شد تا قند را می گذاشتی توی دهن آب می شد و به ناچار قند بعدی وچایی هنوز سر جایش. تازه چایی اول را که می خوردم باز دلم چایی می خواست وشرم بود از درخواست دوباره آن. اما بی آن که چیزی بگویم چایی دوم را هم برایم ریخته بود. تاغروب پیشش بودم.من مشق می نوشتم  و او قصه می گفت.خودش کتاب قصه ای بود قصه های تازه وبی تکرارویا از سفر خراسانش می گفت که تنها سفرش بود واز چاووشی اول سفر تعریف می کرد تا روز گنبد نما یعنی روزی که رسیده اند مشهد.

                            

                            زیر چهار پایه رختخواب هایش هم صندوقچه حلبی آبی بود که که روی آن بوته گلی نقاشی شده بود که برگ های سوزنی وپهنی داشت واز بغل صندوقچه پیدا وامتداد ساقه اش به زیر صندوقچه می رفت خودش می گفت از سفر خراسان آورده.همیشه درش قفل بود از آن قفل هایی که جای کلیدش بغل قفل بود ونه ته آن وکلیدش لوله ای بود همیشه همراهش.سجاده نمازش را هم روی صندوقچه می گذاشت سجاده نمازی که خودش با تکه پارچه های رنگی دوخته بود واز همه رنگ داشت حتی رنگ هایش از مداد رنگی دوازده تایی من هم بیشتر بود وقتی نماز می خواند می نشستم به تماشا تماشای سجاده رنگی ومادر بزرگ بی رنگم هرچه می کردم تکه پارچه های رنگی بهم دوخته شده سجاده را بشمارم نمی شد گیج می شدم از بس که زیاد بود.وقتی از مادر بزرگ جویای داخلش می شدم می گفت :چیزی نیست لباس است مادر.!

واینکه چرا لباس های صندوقچه اش را نمی پوشد خنده ای می زد ومی گفت:به وقتش مادر!می پوشم هنوز وقتش نشده ومن چقدر دوست داشتم داخل اش را ببینم اما حیف که درش بسته بود هیچ وقت مادر بزرگ بازش نمی کردومن گاهی با قفلش ور می رفتم ویا گلبوته ای نقاشی شده رویش را بررسی می کردم که خیلی هم بد کشیده بودند یعنی اگر من بودم بهتراش را می کشیدم وباز ذهنم می رفت به این که لباس های مادر بزرگ چطوری اند واصل چرا درش را باز نمی کند ومگر وقت اش کی است؟لابد عید است اما عید ها هم که باز نمی شد لباس مهمانی هم که نبود چون مادربزرگم جایی نمی رفت. بقیه پیشش می آمدند فقط یک روضه می رفت که آن هم با لباس های سیاهش بود.دیدن لباس های صندوقچه واین که چطوری اند برایم شده بود یک آرزو هر وقت خانه مادربزرگ بودم یا اسمش را می شنیدم و کسی احوالش را می پرسید ذهنم روی صندوقچه مادر بزرگ وداخل آن بود.

                        

                                      روزی به دوْ از مدرسه به خانه مادر بزرگ آمدم که دیدم خلاف همیشه مادر بزرگ لچک به سر روی تخت دراز کشیده وموهای حنایی اش پیدا وخواهرم بالای سرش. حال اش خوب نبود از ظهر ناخوش شده بود. این را خواهرم به من گفت. کنار تخت ایستادم دستش را که حسابی داغ بود گرفتم وبوسیدم وآرام چشم هایش را باز کرد ولبخندی تحویلم داد بی آن که چیزی بگویید. لابد حالش خیلی بد بود خواستم بمانم تا حالش خوب شود که خواهرم مانع شد ومرا روانه خانه کرد که با خانه ی مادر بزرگ فاصله ای نداشت وخودش ماند به پرستاری شب اش را نگران مادر بزرگ بودم ودر فکر او که خوابم برد موقع نماز بین خواب وبیداری صدای آغشته به بغض وگریه مادر راشنیدم که داشت با کسی چیزی می گفت گمانم خواهرم بود نامفهموم بود همه را نفهمیدم فقط این را فهمیدم که می گفت مواظب من باشدو چیزی به من نگوید وروانه مدرسه ام کند.

یعنی چه ؟مادرم چه می گفت ؟چرا گریه می کرد؟ چه را می خواست من ندانم؟ توی جایم خشکم زده بود و نمی توانستم بلند شوم همین طور باهزار خیال بودم تا هوا روشن شد وبلندشدم خواهرم را با چشمان قرمز دیدم معلوم بود گریه کرده می خواست بفهماند چیزی نشده.یاد مادربزرگ افتادم پرسیدم که مادر بزرگ طوری شده؟ گریه اش گرفت ومن هم با گریه زدم بیرون به سمت خانه ی مادر بزرگ وهر چه صدا کرد نه ایستادم جلو اتاق مادر بزرگ زنها چادر به سر ایستاده بودند به گریه به سمت در اتاق که نیمه باز بود دویدم چند زن امدند به ممانعت که نتوانستند در نیمه بسته را هل دادم اثری  از مادر بزرگ نبود  وصندوقچه وسط  اتاق درش باز بود وخالی وسط اتاق خشکم زده بود با بغضی درگلو.صندوقچه ای  که من آرزوی دیدن داخلش را داشتم باز بود ونه خبری از مادر بزرگ. یعنی چه؟ مادر بزرگ لباسهایش را پوشیده کجا رفته؟ دستی از پشت به موهایم آمد. مادرم بود داشت گریه می کرد بغلم کرد وزدم زیر گریه وجویای مادر بزرگ شدم چیزی نمی گفت فقط گریه می کرد ودانستم مادر بزرگ لباس هایش را پوشیده وبرای همیشه رفته اینقدر گریه کردم که خوابم برد. بیدار که شدم صدای قران بود.     

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 13:10  توسط سجاد  | 

قبلا گذشت زمان رو اصلا حس نمی کردم سالی هم که می گذشت احساس می کردم چقدر زیاد بوده.ولی الان هرسالش یه ثانیه است،دلیلش هم اینکه قبلا در گیر مشکلات نبودم و افسوس وقت گذشته رو نمی خوردم،اصلا وقت برام مهم نبود، ولی حالا که وقت مهم شده چه زود می گذره،انگار همین دیروز بود که.....نه!! همین یه ثانیه پیش بودکه.......

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 11:16  توسط سجاد  | 

بحث مد
                             

                                 با حضرات هم اتاقی بحث بود،جدا از همیشه که بحث بی نتیجه مذهب و گاهی سیاست داشتیم، این بار بحث اجتماعی بود و مفیدتر ازآن دو و بحث سر مد و مدگرایی،بحث را من پیش کشیدم که کدام یک از شما مد لباس پوشیدن جوان های الان یا آرایش آنها را می پسندد؟پسند هیچ کدام نبود یکی در آمد و گفت:

                                پسر های الان زیر ابرو بر می دارند،ولی من این کار نمی کنم چون خانواده برخورد می کنند وعرف محل زندگی ما نمی پذیرد،ومن مخالف نیستم اگر روزی پسرم این کار را بکند برخورد نمی کنم بعضی چیزها در موقعیت های خاصی ناهنجاری حساب می شود مثلا پیغمبر(ص)چشمش را سرمه می کشیدند ولی این کار را الان اگر کسی انجام بدهد مسخره اش می کنند و مذهبی ترمان در آمد به مخالفت که:

                                بحث سرمه جداست،الان پسرها دارند خودشان را شبیه دخترها می کنند وبرعکس،و این از نشانه های آخرالزمان و مخالف شرع و این مدل ها سوغات فرنگ، مثلا یارو خودش را شبیه همجنس بازان غرب در می آورد چه افتخاری هم می کند!،و نفر دیگرمان هم از آزادی گفت و این که ما به لباس دیگران نباید کاری مان باشد و...

                                جالب بود که هیچ کدامشان دوست نداشتند مثلا زیر ابرو بردارند یا موهایشان را  هزار مدل بزنند،هرچند که متاسفانه این مدل ها رایج شده و هرجا قابل مشاهده وگاهی به نظرم این ها زیبایی خدا دادی خودشان را با این مدل ها خراب می کنند،در چشم من که این طور است.

                                خوش پوش بودن خیلی خوب است به شرطی که متناسب با فرهنگ وجامعه مان باشد نه گرفته شده از جایی دیگر،نظر شما چیه؟

2 نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 10:34  توسط سجاد  | 

سهم نگاهت...
               دستی به آسمان چشمت اشاره دارد             شاد است وبا ترانه او یک ستاره دارد

          یعنی که برده از نگاهت به ساده سهمی        من با دلم که بر تو، هر دم نظاره دارد

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 13:42  توسط سجاد  |